X
تبلیغات
و زندگی همچنان ادامه دارد...

هر نفسی همنفسی می خواهد...

 

آمده ام تا بمانم

تو را ببینم

اشک بریزم

و در آغوش تو آرام بگیرم

آمده ام تا قصه بشنوم

راز هستی را از زبان تو بشنوم

فریاد کنم

فریاد کنم که قبله ام را گم کرده ام

آمده ام تا پیش تو بنشینم

دستان تو باشد نقطه سجده من

نگاه تو باشد سوی چشمان پر اشک من

آمده ام مهربونی ببینم

آمده ام رویای واقعی ببینم

آمده ام تا بیاشامم

می تو را بنوشم

آمده ام

آمده ام تا می تو را بنوشم

و آنچنان مست و مدهوش شوم

که هستی را فراموش کنم

آمده ام تا مست تو باشم

مست با تو بودن

سیراب کنم این عطش سوزان عشق را

می طلبم

می طلبم تو را در سرنوشتم

تو باشی بهانه من واسه موندن

و تو هستی کلام آخر من

 

 

انتظار

 

 




 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


زندگی...

 

تقدیم به همه ی دوستان من جمله فروغ عزیزم...

دلت بسوزه محمد...


 

نوشته شده توسط ثمین در سه شنبه نهم خرداد 1391 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت


وهنوز امیدی برای زندگی هست...

 

یکی بود یکی نبود

 

چهار شمع به اهستگی می سوختند

 

در محیط ارامی صدای محبت انها به گوش می رسید

 

 شمع اول گفت :

 

من صلح و ارامش هستم

 

اما هیچکس نمی تواند شعله را روشن نگه دارد

 

من باور دارم که به زودی می میرم

 

 سپس شعله صلح و ارامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

 

 شمع دوم گفت:

 

 من ایمان هستم

 

 برای بیشتر ادمها دیگر در زندگی ضروری نیستم

 

 پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم

 

 سپس با وزش ملایمی ایمان نیز خاموش گشت

 

شمع سوم با ناراحتی گفت:

 

 من عشق هستم

 

 ولی توانایی ان را ندارم که دیگر روشن بمانم

 

 انسانها مرادرحاشیه ی زندگی خود قرار داده اند

 

اهمیت مرا درک نمی کنند

 

 انها فراموش کرده اند که به نزدیکان خود عشق بورزند

 

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

 

 ناگهان کودکی وارداتاق شد

 

سه شمع را خاموش دید

 

گفت:چراخاموش شده اید شما قاعدتا باید تا اخرروشن بمانید

 

پس شروع به گریه کرد

 

انگاه شمع چهارم گفت :

 

نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم

 

ما می توانیم شمع ها را دوباره روشن کنیم

 

" من امید هستم"

 

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید

 

کودک شمع امید رابرداشت و سه شمع را روش کرد

 

 نور امید هرگز از زندگی تان خاموش مباد...

 

فدای همتون:ثمین

 

 


 

نوشته شده توسط ثمین در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


وشروعی دوباره...

 

 

اگرسال کهنه از اون سالهایی بود که با امیدشروع کردین

ولی با کمی دلخوری و احساس و تنهایی های عالم

باچندکیلویی اضافه وزن

اگر در سالی که گذشت

یکی از قولهای مهم رو فراموش کردین

و یا با رئیس تون اختلاف نظر داشتین 

 نتونستین به بعضی از خواسته هایتان دست پیدا بکنین

 اگه اون سالی نبوده که تصورش رو داشتین

سال جدیداز راه رسید

پس به بهترین شکلی که براتون ممکنه اون رو جشن بگیرین

 با گرمترین استقبال ،

 دوست داشتنی ترین محبتها  

بیشترین شادیها......

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ثمین در جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت